نقش دوستی

 

من راوی حکایت بود و نبوده ام

فریاد پر سکوت سرود ستوده ام

جزنقش دوستی که نشاید  زدل سترد

هر نقش را ز دفتر خاطر زدوده ام

گر پای فخر بر سرعالم نهم سزاست

چون سر بر آستان زبونان نسوده ام

افزوده گشت زحمت و ازمحنتم نکاست

گر کاستم ز عمر و به زحمت فزوده ام

طرفی ز آزمون جهان بر نبسته ام

خود را هزار بار اگر آزموده ام

دیوانگی نگر که به رغم گشایشی

عمریست حلقه کوب در ناگشوده ام

دیگر ز کشتزار حیاتم امید نیست

تا کاشتم امید ، ندامت دروده ام

جز وحشت و ندامت و کابوس و غم نبود

گاهی اگر به یاد نگاهی غنوده ام

دودی چرا ز سوختنم خیز بر نداشت

هر چند دودزارتر ازچوب پـوده ام

لب دوختم ز وصف بدخشان و لعل آن

تا بوی مهر از لب لعلی شنوده ام

سی سال داغ محنت و آواره زیستن

در آسیای جنگ و جنون کرد سوده ام

یک دم زیاد دخمه ی خونین من نرفت

در هر سخن که گفتم و هرچه سروده ام

/ 0 نظر / 8 بازدید